متن آزاد

در رستورانی بالا رده یک تن از میان جمع برخواست، رفت بالا و ایستاد وسط میز، مست فریاد کشید «از همه شما بیزار و عاشق رنج خویشم! و زنان شما عاشق من‌اند.»

«آنش که توانید دربند کنید و بنده‌اش باشید، که زندگی شما همین است. در بند بودن. آزادگان‌شان دنبال منند و از آن من. و تنها آنکه را داشته باشی، می‌توانی فراموش کنی. از بهر برخواستن.»

یک نفر گفت: پس تو بزن-در-رو یی!

و جماعت خندیدند

و پچ پچه کردند و درهم رفتند و اشتهاشان داشت کور می‌شد و شاکی بودند که این وصله ناجور را چه کسی راه داده؟

پیک دیگری بالا برد و آخرین فریادش که از بی‌رمقی به خاموشی کشید سخت شنیده شد: به سلامتی شما که آزادگی مرا معنا می‌بخشید!