دربارهی نمایش «فراموشی ابدی»
چند ساعت پیش نمایش فراموشی ابدی۱ (چهار روایت از مهر و مرگ) را دیدم. نوشتهی عباس نعلبندیان۲ که محسن مظلومی به اجرا آورده بود. جهان کابوسوار شخصیتهایش هنوز همراهم است، حیفم آمد تا رهایم نکرده کمی در موردش ننویسم.
*
یک بار دوستی بهم گفته بود اگر دیدی میتوانی یک اثر را در چند جمله تعریف کنی و بگویی از چه قرار بود و چه زیستی را برایت فراهم کرد، با کار خوبی طرف نبودهای. فراموشی ابدی محسن را نمیتوانم به این سادگی تعریف کنم، چون از ابعاد مختلفی رای و نظرم را جلب کرد:
مهمترینش مرز سرگردان صحنه نمایش بود بین بازیگر و تماشاگر. گاه۳ این مرز چنان وسعت مییافت که همه تماشاگران را به قلمرو خود میکشاند؛ گاه۴ با نگاههای چشم-در-چشم با تماشاگر چند نفری را درگیر متن میکرد و اطرافشان پرسه میزد. و گاه۵ آنقدر کوچک میشد که حتی بازیگران دیگر را هم نمیپذیرفت و فقط دور یک تن کشیده میشد.
و این سرگردانی فقط گریبان مرز صحنه نمایش را نگرفته بود. همه جا آشکار بود و از قویترین استخوانهای فرم این نمایش بود.
میشد آن را در تک تک کسانِ بازی دید، شخصیتهای کلافهای که پرش فکر و حتی هویت بین خود و دیگری داشتند و یکبار میدیدی یکي شدهاند انگار یک نفرند، یکبار میدیدی چنان نزدیکند که دو دوست؛ و یک بار میدیدی صد پشت غریبه و دور و دشمن{حتی با خود}.
همچنین میشد آن را در دیالوگها دید. هماهنگسازی سرگردانی این دیالوگها که پیشبرد قصه را هم به دوش داشتند با سرگردانیهایی که در بالا گفتم از هنرمندانهترین یکپارچهسازیهای فرمیکی بود که کار را از تعلق صرف به نویسنده درآورد و برای این گروه هنری شخصی کرد. به گونهای که میشود قاطعانه گفت متعلق به خودشان و اثر خودشان بود.
*
بُعد دوست داشتنی دیگر این کار برایم تماشای تماشاگران دیگر بود. وقتی اولین بار مرز صحنه تا پشت آنها کشیده شد و در تنگنایی غافلگیرانه قرار گرفتند. اینطور به تعامل کشیدن تماشاگر میتواند خطرناک باشد اگر بیدلیل و صرفا جهت غافلگیری تماشاگر باشد؛ اما در این بازی سنخیت داشت با تجربهای که نمایش قصد تجرباندنش را داشت. سه روایت (اگر نه هر چهار) در این بازی روایت انسانهای در تنگنا قرار گرفته و ناراحتاحوال و مضطرب بود، چه راهی ازین زیباتر که بخواهی پریشانی و دستپاچگی این شخصیتها را، به جای صرفا عرضه با مهارت بازیگری ، به دامن خود تماشاگران بیاندازی و بهشان بفهمانی که همین حال تو، همان حال شخصیتهاییست که داری روایتشان را میبینی.
*
بَعد دیگر روایت اثر بود که البته ترجیح میدهم خودتان ببینید یا بخوانید. و اگر هم چنین ترجیحی نداشتم در توان قلمم نبود.
مشهد ۱۴۰۵
- ۱. نمایش بینظیری در کافه دلانِ جناب احسان دلدار که مشاور هنری و بازیگر چند روایتش هم بود
- ۲. تا پایان اجرا خبر نداشتم کار نوشتهی نعلبندیان است و فکر میکردم اثر خود محسن باشد چون جهان نمایش، همان در شروع، مرا یاد داستانی از او به عنوان «نامگیر» انداخت و هولناکیاش تا پایان نمایش رهایم نکرد
- ۳. صحنههایی که دو کودک ( با بازی جانان و نیکا) بازیشان میکردند.
- ۴. مثل چشم-در-چشمهای مادر (با بازی آسا ملکی) با تماشاگر در روایت اول؛ که میشد از طریقشان سنگینی بار افتاده بر دوش دختر(با بازی مریم خرمی) را به عنوان تماشاگر تجربه کرد.
- ۵. مثل روایت آخر که دختر (با بازی یگانه صفدری) داشت قصهاش را برای معلم ( با بازی سعید کرابی) تعریف میکرد.