مرد. درخت. پرنده
مرد جوان در جنگل تاریک کنار آتشی که از شب گذشته هنوز میسوخت نشسته بود.
مدتی بود که همراهانش در چادر خوابیده بودند.
سکوت جنگل بیصدا نبود
هیزم آرام میسوخت و گهگاه میترقید.
شاخههای سبک درختان، در اثر وزش بادی آرام، میرقصیدند و خش خش برگهاشان به گوش میرسید. از دور و از نزدیک.
جنگل به سبک خودش ساکت شده بود. سکوتی که بیصدا نبود.
توجه مرد معطوف به کف پاهایش بود.
انگشتان پایش را به خاک مرطوب و چمنِ سردِ کف جنگل میمالید.
روی پایش، شعلههای نور بازتاب یافته از آتش میرقصید و گرما به نرمی پوستش را نوازش میکرد.
همزمان با ترقیدن نسبتا بلند چوب نیمه سوختهای شنید:
رقص
مرد که توجهش از کف پاهایش منحرف گشت، سری به دورو بر چرخاند و نگاهش روی چوبهای نیمهسوخته ثابت ماند، منتظر صدایی دیگر، که تصدیق کند وجود صدای قبلی را. مرد شک داشت آن را شنیده باشد.
دوباره، همزمان با ترقیدنی که حتی بلندتر از قبلی بود، شنید:
رقص!
این بار پیبرد که صدا از سمت آتش نیست. اما نفهمید از کدام سو آن را شنیده.
ایستاد. پاهایش در اثر کاهش سطح مقطع، اندکی بیشتر در گل فرو رفت.
بار دیگر اطراف را از نظر گذراند.
آتش کم فروغ شده بود. چوبهای نیمه سوخته، سوخته و ذغال گشته بودند.
مرد به بالا نگاه کرد و به آسمان خیره شد. در نظرش آمد پرندهای دیده است. پلک زد. پرندهای نبود.
پلک زد، پرنده را دید.
پلک زد، پرندهای نبود.
چشمانش را بست و فشار داد. سرش گیج رفت و تاب خورد اما نیفتاد؛ چون پایش را محکم در گل فروتر برد. تا مچ.
وزنش را روی پای دیگر انداخت تا پای فرو رفته تا مچ در گل را در بیاورد. پای دیگرش هم فروتر رفت. تا مچ.
تقلا کرد. بیشتر فرو رفت. تا زانو.
انگار زیر پایش باتلاق شده بود.
پرنده روی شانهاش نشست. گفت:
دل دل دل
مرد گفت:
دورش انداختم.
پرنده گفت:
پس خوش آمدی.
مرد گفت:
رقص
پرنده گفت:
رقصان آمدم
مرد گفت:
پس خوش آمدی.
صبحگاه، همراهان مرد با صدای پرندهای که روی شاخه درختی در نزدیکی چادرشان آواز میخواند از خواب برخواستند و هرچه گشتند او را پیدا نکردند.