متن آزاد

ما و کاوه آهنگر

اینکه کاوه آهنگر، شخصیت دوست‌داشتنی بیشتر ما در شاهنامه باشد، یا دست کم یکی از دوست‌داشتنی‌ترین‌هاشان، بی‌راه به روبه‌رویی ما با وضعیت ترس نیست. ایرانی، همیشه با مفهوم هراس دست‌-پنجان بوده است. و شاید یکی از دلایلی که قیام کاوه آهنگر این طور در دل ما غرور می‌انگیزد نیز همین باشد.

همانطور که می‌دانید، این کاوه نیست که ضحاک را می‌کشد و حتی قصد بر تخت نشستن هم ندارد و پادشاه دادگری هم نبوده که داستانش ماندگار شده باشد. کار اصلی کاوه در آن ماجرا، شکستن ترس و آغازیدن شورش مردم علیه ظلمی بود که دربرابرش دم نمی‌زدند. کاوه که یکی دو صفحه و صحنه بیشتر در شاهنامه نیست، ازین رو چونین بزرگ است و غرورآفرین،که در گرداگردی که اژی‌دهاک سندی جور کرده تا مردم و بزرگان پای آن را به شهادت نیک-سرشتی و دادگری او امضاء کنند، در برابر او می‌ایستد و سرباز می‌زند. کار نظامیِ نهایی را فریدون انجام می‌دهد، ضحاک را او با گرز می‌زند و سرانجام اوست که ماردوش را تا دماوند می‌برد و در بند می‌کند جهانیان را می‌رهاند.

عجب اینکه داستان کاوه، درست در مجلسی آغاز می‌شود که از هر طرف نگاهش کنی به ترس ختم می‌شود.
ضحاک خودش پیش از همه ترسیده. خواب فریدون و پایان کار خودش را دیده و موبدان نیز خبر داده‌اند که فریدون خواهد آمد. فردوسی حتی پیش از ورود کاوه، ضحاک را شاهی تصویر می‌کند که با همه قدرت و سپاهش، از آینده هراسناک است. برای همین از بزرگان و موبدان می‌خواهد محضری۱ بنویسند و به امضاء خویش گواه کنند که او پادشاهی دادگر بوده؛ اینکه جز نیکی نکرده، جز راستی نگفته و از راه داد بیرون نرفته است.

کسان آن مجلس نیز، همه می‌دانند این‌ها دروغ است. مردم و بزرگانی که مغز جوانان‌شان خوراک مارهای حاکم شده، لابد بیش از هرکس می‌دانند دادگری ضحاک چه مسخره است. اما از سر ترس می‌نویسند و گواهی می‌کنند.
ز بیم سپهبد همه راستان
بر آن کار گشتند هم‌داستان
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
«ز بیم سپهبد». همین.

و در همین اثنا است که کاوه آهنگر به فریادرسی آخرین پسرش۲
وارد دربار می‌شود.

می‌آید و خودش را معرفی۳ می‌کند: که شاها منم کاوه دادخواه.
یکی بی‌زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن

ضحاک که خوش دارد در این مجلس همه به دادگری‌اش شهادت دهند. دستور می‌دهد فرزند آخر کاوه را آزاد کنند، بعد بلافاصله همان محضر را جلوی کاوه می‌گذارد.
کاوه، کاوه غرورانگیز که فرزندش آزاد شده، غمش بر طرف شده، و دیگر لازم نیست بی‌داد کند و می‌تواند راه خویش را تا خانه بگیرد و سکوت کند، از امضای سند سرباز می‌زند. و رو به بزرگان می‌گوید:
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل‌ها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گواه
نه هرگز براندیشم از پادشاه
سپس محضر را می‌درد، زیر پایش می‌اندازد، دست فرزندش را می‌گیرد و از ایوان بیرون می‌رود. و در برابر مردم می‌ایستد و چرم بی‌بهایی را که آهنگران برای دورماندن از زخم آتش و آهن به تن می‌دارند سر نیزه کرد و «جهان را سراسر سوی داد خواند» و ارتشی که دور خود گرد آورد را نزد فریدون برد و فریدون به قول امروزی‌ها کارهای اداری ضحاک را انجام داد.

کاوه حضوری چنین کوتاه در شاهنامه دارد اما شهرتش به رستم پهلو می‌زند و از بسیاری از شاهان و پهلوانان این کتاب محبوب‌تر است. و چون زیباترین داستان‌های ملت ما، کشاکش ظلم و آزادگی بوده بیش از هر پهلوانی، شجاعان را می‌ستاییم.

1405

  1. ۱. سند
  2. ۲. درباره تعداد فرزندانش روایت‌ها یکی نیستند. در بازگویی مشهور داستان شاهنامه، کاوه هجده فرزند دارد و هفده تن از آنان پیش از این قربانی شده‌اند؛ بنیاد مطالعات ایران نیز داستان را به همین صورت نقل می‌کند. در ترجمه تاریخ بلعمی، آن‌گونه که دهخدا نقل کرده، کاوه مردی اصفهانی با دوازده پسر است که هر دوازده را می‌کشند. ابن‌بلخی در فارسنامه روایت را کوتاه‌تر می‌کند: «کابی» آهنگر اصفهانی چون دو پسرش کشته شده‌اند خروج می‌کند.
  3. ۳. کاوه نه از سام است و نه از نریمان، از نترسان است و معرفی‌ش نیز بر خلاف تمام اساطیر دیگر، یاداوری نیا و نیاکان نیست